نردبان افقی |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
طوطیی را به خیال شکری دل خوش بود ...
پرده اول: (صبح) بشوی اوراق اگر هم درس ماییهمه چیز خوب پیش می رود. می توانم همین روزها از این پروژه دفاع کنم. کار تقریبا تمام شده و مانده جمع و جور کردن نتیجه ها و نمودارها و نوشتن یک گزارش و ... تمام.
فکر می کنم تجربه خوبی بود. اما اصلا حال و حوصله گزارش نوشتن ندارم. یک کار کاملا غیر انسانی است یا غیر انسانی ترین بخش کار. تحت یک قالب کاملا مشخص، نمودارهایی با ظاهر های یکسان (و محتویات متفاوت البته)، ... . خب طبیعی است. خاصیت کار علمی است. باید همه چیز در قالب های استاندارد باشد برای هماهنگی بین این تولیدات انبوه و برای بهینه کردن بازدهی و ... . اما من هم حق دارم بگویم حوصله ام را سر می برد. جایی برای چیزی که دلمان می خواهد نمی گذارد. این حداقل و تنها اعتراضی است که می کنم تا کمی آرام شوم و زودتر کار را تمام کنم.
*****
پرده دوم: (بعد از ظهر) جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست
با یکی از بچه ها در مورد بعضی نتیجه هایی که به دست آوردیم حرف می زنم. بحث ادامه پیدا می کند. وارد جزییات می شود... توضیح می دهم. روی یکی از پایه های کارم دست می گذارد. به نظرش منطقی نیست... نه! حالا نه! ... استاد کمک! ... استادم هم با او موافق است ... حرف حساب می زند. راستش اوایل کار خودمان به این موضوع فکر کردیم اما به تدریج وارد حاشیه و بعد فراموش شد. نا امید به دنبال یک راه حل با کمترین هزینه می گردیم، اگر راه حلی پیدا شود. باید از اول پایم را جای مطمئن تر می گذاشتم.
یاد صبح بخیر!
کفر نعمت از کفت بیرون کند (می گویمت ولی تو کجا گوش می کنی؟)
*****
پرده سوم: (بعد از ظهر به بعد ....) هم چنان چشم گشاد از کرمش می دارم.
| لینک | چهارشنبه، 17 بهمن، 1386 - مرضیه |
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
عاشورای امسال خیلی عجیب بود. شاید چون من خیلی تشنه بودم. چون دور بودم از فضایی که همه جا و همه چیز آمدن محرم را به یادم می انداخت، و - با همه شور و شوقی که برای آمدنش داشتم - سوال های بی جوابی وجود داشت که نمی گذاشت جلوتر بروم. خب راستش آن قدر احساس نیاز نمی کردم که پی گیر جواب هایشان باشم.امسال اما، بی طرف و از دور نگاه می کردم.
امسال محرم بوی دیگری داشت. مدتی بود غرق دنیای دیگری شده بودم - دنیایی که محیط جدید و زندگی تازه با خودش آورده بود، با تمام دغدغه هایش . هر روز گرم این زندگی و هر شب در این فکر که : ... نمی دانم... یک چیزی کم است.. یک سوال جواب ندارد... . نمی دانستم چه سوالی، اما هر چه بود بزرگترین علامت سوالی را داشت که دیده بودم. همیشه وجود داشت، اما این جا انگار پررنگ تر شده بود. به خواب می رفتم، و فردا دوباره: گرم زندگی و درس با همه جاذبه ها و فریبندگی هایش. اما امسال به وضوح بوی خدا را از محرم می شنیدم. دیگر نه سوالی مانده بود نه جوابی. یادم می آمد بارها شنیده بودم « عاشورا یک تاریخ است و کربلا یک جغرافیا »*. این بار حس می کردم که می توان برای همیشه از این سرچشمه نوشید و سیراب شد، و دوباره تشنه تر برگشت و ... . چرا جز این باشد؟ مگر روح های نا آرام و بی تاب ما جز با خدا آرام نمی شوند؟ مگر بارها برای رسیدن به آرزویی و چشیدن طعم شیرینش ، تمام راه را ندویده ایم اما بعد از فرو نشستن گرد و خاک راه دیده ایم که چیزی از جایش تکان نخورده. آرزوهایی که گرچه سراب نیست اما از سیراب شدن هم خبری نیست.
مگر جز این است که هرچیز که خالصانه تر رنگ خدا داشته عمیق تر در دل هایمان نفوذ کرده و جاودانه تر مانده ؟ و باقی همه بی حاصلی و دربه دری بود ... کجا - در تمام قصه ها و رویاها و واقعیت ها- می شود تصویری به زیبایی کربلا دید؟ کجا می شود نمونه آن دل های زنده به عشق را یافت؟ عشقی که همان حدش که به گفتار آمده، هوش از سرمان می برد؟ کجا می شود به این روشنی دید که « رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند» ؟
چه زیباست بخش هایی از آن واقعه سرخ که یادمان می دهد هیچ وقت دیر نیست. هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار کس را وقوف نیست که انجام کار چیست.
*********
* دکتر محمد رضا سنگری
| لینک | جمعه، 5 بهمن، 1386 - مرضیه |
سلام بر حسين
آن چه در سوگ تو ای پاک تر از پاک گذشت
نتوان گفت که هر لحظه چه غمناک گذشت
چشم تاریخ در آن حادثه تلخ چه دید
که زمان مویه کنان از گذر خاک گذشت
سر خورشید بر آن نیزه خونین می گفت
که چه ها بر سر آن پیکر صد چاک گذشت
جلوه روح خدا در افق خون تو دید
آن که با پای دل از قله ادراک گذشت
مرگ هرگز به حریم حرمت راه نیافت
هر کجا دید نشانی ز تو، چالاک گذشت
حر آزاد، شد از چشمه مهرت سیراب
که به میدان عطش پاک شد و پاک گذشت
آب، شرمنده ایثار علمدار تو شد
که چرا تشنه از او این همه بی باک گذشت
بود لب تشنه لب های تو صد رود فرات
رود بی تاب، کنار تو، عطشناک گذشت
بر تو بستند اگر آب، سواران سراب
دشت دریا شد و آب از سر افلاک گذشت
سروده نصرالله مردانی
******
پی نوشت: شعر زیبای بالا، اولین سروده عاشورایی نصرالله مردانی - برای اولین شب شعر عاشورای شیراز (۱۳۶۵)- بود. ۴ سال پیش، دقایقی بعد از خواندن این اولین سروده - برای بار آخر، در حرم کسی که شعر به نام او بود- از دنیا رفت. روحش شاد.
| لینک | جمعه، 28 دى، 1386 - مرضیه |
دایرة المعارف گویا
مارک آن طور که می گویند منشی دانشکده است، اما من فکر می کنم بدون او دانشکده نمی چرخد، یا این قدر بدون اصطکاک نمی چرخد.همه چیز را می داند، جز چیزهایی که دانستنشان وظیفه استادهاست. برای هر کاری می توانی به او رجوع کنی. مهم نیست به او مربوط است یا نه، یا راهش را می داند یا نه. به هر حال این قدر به این طرف و آن طرف زنگ می زند یا آن قدر در سایت های مختلف می گردد که بیشتر از انتظار بار دانشت را سنگین می کند. یک بار گله کردم که نمی دانم به کجا می شود از دست سوسک هایمان شکایت کنیم، یا از دست صاحبخانه ای که مسئولیتشان را قبول نمی کند... اصلا عجیب نبود که می دانست فلانی هم که در ساختمان ما زندگی می کند همین مشکل را دارد و دچار حساسیت شده و ... . نتیجه پی گیری هایش شد یک جزوه تقریبا ۸۰ صفحه ای که همان موقع پرینت گرفت و در یک پوشه مرتب گذاشت و صفحه های مهمش را با برچسب علامت زد تا مطالعه کنم!
هیچ وقت دیرش نیست و این ویژگی اش در جایی که همه دارند می دوند خیلی آرامش بخش است. دفتر کارش فوق العاده مرتب است، پر از پوشه های رنگی. از معدود انسان هایی است که هنوز با خودنویس می نویسد و از نوشتن لذت می برد و خودش هم می داند که چه زیبا می نویسد.
هر وقت از آن طرف ها رد می شوم یک حس آشنا می کشاندم به طرف پنجره اتاقش که انگار دارد در آن پادشاهی می کند. از پشت عینک که تقریبا تا نوک بینی اش آمده به صفحه کامپیوترش خیره شده. سلام می کنم. بر می گردد و آن قدر گرم جواب می دهد که می ایستم و او از تعطیلات می پرسد و چه خوش حال می شود وقتی می فهمد خوش گذشته. و من چه قدر احساس آشنایی با این دانشکده می کنم!
********
پی نوشت۱: تمام این اتفاق ها در انتاریو می افتد که مردمش به سردمزاجی معروفند.
پی نوشت۲: امشب بالاخره طلسم شکست و بساط خطم را در این جا افتتاح کردم. مدت ها بود که جز چرکنویس هایم ، بیشتر زندگی ام با کامپیوتر می گذشت.
چه لذتی داشت: نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم ...
| لینک | جمعه، 21 دى، 1386 - مرضیه |
سال نو
امشب جشن آغاز سال نو میلادی بود. توی یکی از میدان های بزرگ شهر یک جشن عمومی برگزار می شد. ما حدود ۱۵ دقیقه قبل از نیمه شب رسیدیم. هوا ابری و آسمان صورتی بود. بیشتر از چیزی که تصور می کردم آدم ها آمده بودند و لحظه به لحظه هم فشار جمعیت بیشتر می شد. صدای مبهم ، تند و بلند موسیقی، فشار جمعیت، مست هایی که فریاد می کشیدند و هل می دادند، تنوع زیاد رنگ و زبان آدم ها (که ویژگی تورنتو است)، ... تجربه های مکرری بودند از دنیای سردی که دارم به آن عادت می کنم. چیزی که همه منتظرش بودند، نیمه شب بود و آتش بازی و هورا کشیدن و سال نو را به هم تبریک گفتن.جشن سال نوی که من می شناسم در کنار خانواده بود، در کنار سفره ای با قرآن، سبزی و با دعای تحویل سال. اگر هم می توانستیم می رفتیم مشهد یا هر جای دیگر که بوی آسمان بدهد.
و بعد عیدی گرفتن از مامان و بابا، رفتن پیش پدربزرگ ها/ مادربزرگ ها و بقیه اقوام.
جشن سال نوی که من می شناسم «عید» است.
تنها چیز مشترکی که بین سال نو این جا دیدم و سال نوی که با آن زندگی کرده بودم، تعطیلاتش بود و البته شادی بچه ها که مستقل از بهانه است!
موقع برگشتن آرام آرام برف می آمد.
| لینک | سه شنبه، 11 دى، 1386 - مرضیه |
اهل اين شهر نبودم، خانهام اينجا نيست*
قبول که مسافرت خوب است، چون پر از ناشناخته هاست، چون به هر حال مقصدی دارد و هدفی، گشت و گذار، تمدد اعصاب، زیارت، یا خیلی چیزهای دیگر.اما یک روی دیگر سفر، همیشه جاده ها را برایم پر از حس آزادی و رفتن می کند، مستقل از تمام هدف های از پیش تعیین شده.
این که باید چند روزی " نباشی ". باید نظم روزانه زندگی را به هم بزنی. از همه چیزهایی که داری به قدر یک کیف برداری و "بروی" و چه حالی می شوی بعد از آن که حسابی که دور شدی یادت می آید که "ام پی تری پلیر" ات را که قرار بود در کل راه سرگرمت کند جا گذاشته ای! و کلافه می شوی از این همه وابستگی ات.
این که باید چند روزی با آدم هایی باشی که با آن ها مأنوس نیستی، جایی باشی که به آن عادت نداری.
این که خودت را "اهل" آن جا و جز آن ها حساب نمی کنی. همیشه سفر در پس زمینه ذهنت هست که بالاخره بر می گردی. مهم نیست اگر هتل کوچک است، اگر تلویزیون بعضی شبکه ها را واضح نمی گیرد، ... .
این که هیچ چیز این جا مال تو نیست، گرچه زیبایی اش را تحسین می کنی و از آن فراوان لذت می بری. اما سهم تو چیزی جز خاطره -با همه گران بهایی اش- و سوغات هایی محدود نیست. و تو هم شادی!
این که هیچ چیز -که به خود خود تو بر نگردد- خواستنی یا ناراحت کننده نیست. بالاخره از این جا می روی.
...
این حس شیرین گرچه بیش از هفت ماه است که مهمان این شهرم، مهمان لحظه لحظه من است. کاش ریشه بدواند و برای همیشه بماند.
------------------
پاورقی:
* http://beheshtedel.persianblog.ir/1383_4_beheshtedel_archive.html
| لینک | يكشنبه، 2 دى، 1386 - مرضیه |
از مزایای تصحیح اوراق !
در دانشکده ما یک درس عمومی نجوم و اخترفیزیک ارایه می شود. بچه های رشته های مختلف ثبت نام می کنند و جمعیت کلاس نجومی است! به تبعش تصحیح برگه های امتحانی و تمرین، برگزاری امتحان و مراقبت جلسه، ... برای خودشان پروژه های سرگرم کننده ای هستند. ترم قبل من هم در خیل این افراد بودم و به طور خاص این روزهای اخیر مشغول تصحیح سوال ۶ حدود ۱۰۰۰ برگه امتحانی! حالابه مرحله ای رسیده ام که عرقم خشک شده و می توانم به جای شکایت کردن، تمام افکار نامنظمی را که در حال انجام این کار تکراری حمله کرده بودند مرتب کنم.دوست داشتم منصف باشم، اما الان تقریبا مطمئن هستم که بیشتر از یک حد خاص - که متاسفانه بالا نیست - نمی شود. مخصوصا برای سؤال های غیر محاسباتی. هرچه جلوتر می رفتم، سهل الرضاتر می شدم و دست بالاتر نمره می دادم. خستگی و شرایط روحی ام در آن لحظه، خوانا و خوش خط و مرتب بودن جواب، جمله بندی ها و ... در برداشت کلی من تأثیر ناگریز داشت... و من ناامید از بهبود اوضاع، غم گینانه پیش می رفتم ... که ناگهان دوستی رسید و من را شاد کرد و خیالم را آرام که : با یکی دو نمره خطای تو، سر نوشت کسی عوض نمی شود! سیستم نمره ای اینجا از آن جا که « آ» ، «ب» ، ... و نه ۱۹ و ۲۰ است، به یک نمره حساس نیست... با یک حساب سرانگشتی مطمئن شدم. دیدم که چه منطقی به نظر می رسد! یا نه، سیستم نمره ای از ۲۰، بی رحمی است!
یاد یکی از استادهای دوره کارشناسی ام به خیر که خطای تصحیح برگه اش را حساب کرده بود : یک دسته برگه را چندین بار، با اختلاف چند ماه، در شرایط روحی و محیطی مختلف تصحیح کرده بود و دیده بود که نمره ها ۱/۵ نمره بالا و پایین شده اند! نتیجه گرفته بود که خطای او ۱/۵ نمره است. در چنین سیستمی صحبت کردن از ۰/۵ و ۰/۷۵ نمره بی معنی و مضحک است، چه رسد به قضاوت بر اساس اختلاف های ۰/۲۵ ای! نمی فهمم چه طور هنوز این را نمی دانند... (یا شاید من اشتباه می کنم؟!)
و از آن به بعد به بچه های ایران - مخصوصا دبستان و راهنمایی ، با آن رقابت های از اساس باطل - فکر می کنم و این که کاش یکی که می تواند آزادشان کند.
| لینک | شنبه، 24 آذر، 1386 - مرضیه |
یکی این جا نییییییییییییییییست؟!...
مدتی است - به عنوان کسی که اختر فیزیک می خواند- کارم شده تعیین هویت موجودات آسمانی و برچسب اسم زدن به آن ها. مثلا تعدادی از خواص آن جرم آسمانی را بررسی می کنیم و بر اساس آن ها نوع آن موجود دور - آن قدر دور که تصورش فوق العاده سخت است- را حدس می زنیم.
به نظرم مهم ترین عامل در پیشرفت این علوم آسمانی اعتماد به نفس دانشمندانش است. دستشان به هیچ جا بند نیست و این همه ادعاهای بزرگ می کنند! تنها چیزی که به این انسان زمینی و جسما محدود می رسد نور است. نور ستاره ها و کهکشان های دوووور.... و چه چیزهای عجیبی که از همین نور در نمی آورند و چه نتیجه های غیر منتظره ای که نمی گیرند... همه چیز را به هم ربط می دهند و بعد عمر ستاره را حدس می زنند و نحوه تولدش را و سناریوی مرگش را هم می نویسند... و چه زیباست که کار می کند...
بعضی هایشان به اسم کیهان شناس ها به ستاره راضی نمی شوند و خیلی جلوتر می روند. دغدغه شان این است که عمر کل عالم را محاسبه کنند و نظریه هایی دارند برای این که دنیا چطور به وجود آمد و چه طور نابود خواهد شد...
مثل بچه های شیطان فضول. می توانند سرشان را زیر بیاندازند و درسشان را بخوانند... چه کار به آسمان دارند؟! مشکلات زمین خودشان را حل کنند... اما کنجکاوی آن ها را وا می دارد که با این نوری که از آسمان می گیرند دست به یقه شوند و تا می توانند از دلش اطلاعات بیرون بیاورند... و چه زیباست نتایجی که می گیرند. انگار ما در این عالم هیچ نیستیم... خیلی کمتر از هیچیم... بزرگی اش - تا آن جا که می دانند - قابل تصور نیست و در هر نقطه اش یک عالم اتفاق های عجیب در حال افتادن است که فیزیک دان ها و کیهان شناس ها را حسابی سر کار گذاشته...
اما ... چرا این قدر بزرگ؟ چرا این همه پیچیده ؟ ما که یک کره زمین بیشتر جا نمی گیریم. فوقش دو تا!
.
.
. چرا این کارها رو می کنی خدا؟!
| لینک | يكشنبه، 18 آذر، 1386 - مرضیه |
آشنا
گاهی، بی جهت ظاهراً، همه چیز عوض می شود، یک رنگ دیگر. با این که هیچ چیزی تکان نخورده...
جز یک چیز ... نگاه من.
که مهم ترین است و من گاهی باورم می شود که تنها چیزی است که هویت دارد و بقیه چیزها را در دنیای بیرون می سازد ...
نمی فهمم چه می شود که یک دفعه این اتفاق - زیر و رو شدن - می افتد. باورم نمی شود که تا همین حالا موضوعی برایم این قدر مهم بود اما تنها چیزی که الان به ذهنم می رسد "خب که چی؟ " است ... و کلی مورد مشابه دیگر.
.
.
.
نمی دانم " مقلب القلوب و الابصار " یعنی چه اما دوست دارم فکر کنم که "الابصار " گرچه یعنی" دیده" ها اما می تواند مجاز از " دید" ها باشد: اوست که قلب ها و نگاه های ما را زیر و رو می کند.
حالا بهتر شد. یک جای نزدیک دارم که دنبالش بگردم... چون این دگرگونی قلب و نگاه راخوب می شناسم.
| لینک | يكشنبه، 11 آذر، 1386 - مرضیه |
وقتی همه خیس بودند
بهترین بخش مسیر خانه تا دانشگاه میدانی است به نام پارک کوینز. یک میدان خیلی بزرگ که حالا پر از درختان رنگارنگ و نیمه لخت شده و زمینش را برگ های زرد و قرمز و نارنجی به ضخامت پتو پوشانده است.امروز حسابی باران می آمد. يک باران پاییزی که چهره همیشه ابری پارک را خیس خیس کرده بود. باد برگ ها را می کند . پس از مدتی بازی بالاخره گرانش برنده می شد و برگ ها آرام می گرفتند. نیمکت های باغ که همیشه حداقل چند بی خانمان رویش خواب بودند یا کتاب می خواندند غریبانه تنها شده بودند.
مثل یک ناظر خارجی بودم. آدم ها که حالا دیگر زیر چترها و بارانی ها خیلی شبیه شده بودند بی اعتنا انگار فقط می گذشتند. استثنای این قانون بچه های داخل کالسکه های نایلون پیچی شده بو دند و مادرهایشان.
صدای باران روی چتر خوابم را عمیق تر و آرام تر می کرد.
یاد یکی از متن های کتاب کانون زبان افتادم : زندگی در یک روز بارانی. آن جا همه چیز آشفته بود بر عکس این جا یا برعکس خوابی که می دیدم.
خواب شیرینی بود.
| لینک | پنجشنبه، 1 آذر، 1386 - مرضیه |





